غياث الدين بن همام الدين الحسيني ( خواند امير )
18
تاريخ حبيب السير في أخبار افراد البشر ( فارسي )
چشمه دين كى شود روان * بىيارى سياست شاهان كامكار مولانا كاتبى نيشابورى محمد بن عبد الله نام داشت و از جميع شعرا زمان حضرت خاقان سعيد بلطف طبع وحدت ذهن ممتاز و مستثنى بود و در تمامى اساليب نظم معانى غريبه درج مىنمود بتخصيص در قصايد ديوان غزلياتش بغايت مشهور است و در اكثر قصايد كثير الفوايدش مدح و ثناء ميرزا بايسنقر مسطور رساله تجنيسات و ذو البحرين و ذو القافيتين و حسن و عشق و ناظر و منظور و بهرام و گلاندام و محب و محبوب از جمله مثنويات آن شاعر شيرينكلام است و ابيات و حكايات اين رسايل در غايت لطافت و انتظام مولانا كاتبى در شهور سنه 893 در ولايت استرآباد به مرض و با مبتلا گشته ببستر ناتوانى افتاد و در حال سكرات اين قطعه نظم كرده زبان به بيان آن بگشاد قطعه ز آتش قهر و با گرديد ناگاهان خراب * استر آبادى كه خاكش بود خوشبوتر ز مشك اندرو از پير و برنا هيچكس باقى نماند * آتش اندر بيشه چون افتد نه تر ماند نه خشك بابا سودائى از ولايت ابيورد بود و نخست خاورى تخلص مىنمود ناگاه جذبه بوى رسيده و مدتى سر و پاى برهنه در كوه و صحرا ميگرديد چون نوبت ديگر به حال خويش آمد سودائى تخلص كرد و پيوسته در مدح ميرزا بايسنقر قصايد غرا بنظم مىآورد گاهى به گفتن غزل نيز ميل مىفرمود و همواره زبان باداء سخنان هزلآميز مىگشود چون عمرش از هشتاد تجاوز گشت در سنهء بابيورد درگذشت اين مطلع از اشعار اوست كه بيت غيرت خال و رخت ور دو خطت ريحانست * دهنت غنچه و دندان در و لب مرجانست مولانا محمود عارفى كه از مشاهير شعراء زمان حضرت خاقانى بود و ملقب به سلمان ثانى ديوان غزلياتش مشهور است و اين مطلع در آن اوراق مسطور كه بيت عهد كردم كه نيايم بدر از ميخانه * تا به آن دم كه مرا پر نشود پيمانه و از جمله مثنويات مولانا عارفى كوى و چو كان نظمى است در كمال جودت و اين سه بيت در تعريف اسب از آن كتابست نظم چون كوى سپهر كرد بستى * ميدان ميدان چو گوى جستى هرگاه كه در عرق شدى غرق * باران بودى و در ميان برق آويخته صرصر از دم او * بگريخته آذر از سم او وفاتش در سنهء بدار السلطنه اتفاق افتاد . امير شاهى موسوم بآقملك بود و چون نسبش بسرداران سبزوار مىپيوست و مذهب شيعه داشت شاهى تخلص مينمود نوبتى ميرزا بايسنقر او را طلبيده فرمود كه مناسب آنست كه اين تخلص را بما گذارى و تو اشعار خود را بتخلص ديگر مرسل سازى امير شاهى اين معنى را قبول نكرد بنابرآن حضرت بايسنقرى به آن مهر سپهر سخنورى كمالتفاتى آغاز نهاد گويند كه روزى امير شاهى باتفاق جمعى از ابناء جنس بدرگاه آن پادشاه عاليجاه رفت و ميرزا بايسنقر آن جمع را طلبيده امير شاهى را بار نداد امير شاهى در آن باب اين غزل گفته نزد آنحضرت فرستاد غزل ايكه در بزم طرب جام دمادم مىزنى * خون دل ناخورده چند از عاشقى دم ميزنى حيف از آن نازى كه با اهل تنعم مىكنى * ضايع آن